توی چشمانش اشک جمع شده وقتی خبر را می دهد. می گذارد می رود.
وقتی داشتم با شما حرف می زدم، نمی دانم چرا اشکم یکهو سرازیر شد. تنها بودم و کسی مرا ندید. گذاشتم راحت باشد. آن "طفلکی مادرش" که گفتی اما تنم را لرزاند. چشمانش مادرش الان به کیست؟
بیایید. به عزیزترین تان قسم، 22 بهمن بیایید.
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 15:38  توسط نویسنده
|
رفته بودم سونوگرافی. برای تشخیص واریکوسل. جزئیاتش بی تربیتی است، اما نتایجش می تواند مفرح ذات باشد. معافی.
چقدر بد است آدم حسی را تجربه کند بعد نتواند در موردش خوب حرف بزند یا بنویسد.
نشسته بودم منتظر اعلام نوبتم. یک زن جوانی پشت در اتاق منتظر جواب بود. بی قرار راهرو رو می رفت و می آمد. من از پزشکی کمتر سردرمی آورم اما ترس را می شد از چشمانش دید. یکهو یک دری از کنار صندلی ام باز شد و تخت مریض را هل دادند تو سالن. یکی افتاده بود رویش نیمه هوش که ناله می کرد. بوی الکل و دارو و بیچارگی پیچیده بود تو سالن.
بیمارستان نمازی شیراز آمد به یادم. چند سال پیش بود؟
آقای پ از پر خوری حالش ریخته بود به هم. عرق مرغوبی نبوده شاید. رفتیم اورژانس. یک پسری بود پابرهنه که هی می دوید از دکترها دستور می گرفت، می دوید از داروخانه سرنگ و آمپول می خرید. سکته، آسم، تنگی عروق. پرستارها هم ندیده می گفتند رفتنی است. هرچه دستشان رسید بهش تزریق کردند اما آخرش هیچ.
ده دوازده ساله بودم شاید، شاید هم کمی بیشتر. مادر و خاله اش را خیلی آرام فرستاد خانه. بابایش را دید گمانم افتاده روی تخت که آنطور برآشفت. رسمن با خدا گلاویز شد. مثل پایان مسابقه ای که شکست خورده خط و نشان می کشد در حالی که برنده نیشخند تحویل می دهد. می گفت تو فلان خوردی که دادی، وقتی می خواستی حالا بگیریش ازم. سرش هم بالا بود، مشتانش را مدام پرتاب می کرد به هوا، شاید بخورد به هدف؛ همان خدایی که حالا وجودش اثبات شده.
اسمم را صدا می زنند. آزمایش با شرم و ناامیدی تمام می شود. دارم فکر می کنم که بیست و پنج سال. آن آقا با زنش که به پذیرش جواب داد سی سال. میان سالی رنگ پریده که آمد با پرونده ای در دست و بوی سیگار. زنی پنجاه ساله روی تخت. پیرمردی که لنگان از کنارم رد شد. آن یکی که همین دقایق توی یک طبقه ای از همین ساختمان مرده. پس، از بیست و پنج هم بشماریم داریم سی، چهل-چهل و خورده ای. پنجاه. شصت و پنج شاید. تمام.
+ نوشته شده در شنبه 3 بهمن1388ساعت 0:44  توسط نویسنده
|
میروم شرکت. از حالا نباید آدم غرزدن باشم. بچههای خوبی دور هم جمع شدهاند دارند کار علمی انجام میدهند. راضیام. دو سه تا خانوم اداری داریم که ظاهرن خیلی با ما حال نمیکنند. هی به مدیرعامل سیخ میزنند. از اول بنایم را گذاشتم روی آسه بیا آسه برو، یعنی میخواهم سرم توی کار خودم باشد. کار خودم را خوب انجام بدهم و فاصله بگیرم از بحثهای خالهزنکی که فلانی چی کار کرد بهمانی چی گفت. خدا رو شکر هنوز هم چون قراردادی-کارگری هستم کسی کاری به کارم ندارد. اما رئیسم امین پنجشنبه حرفهایی زد از آتشبیاری این دوستان که رسمن داشتم شاخ در میآوردم. مثل اینکه خوششان نیامده چند تا جوجه مهندس تازه فارغ شده بیایند حقوق و جایگاه ده ساله آنها را خراب کنند. احساس میکنم با همه تفاوت آراء نظری که با امین دارم، و با همه این فراز و نشیب ها که دوستیمان در این هفت سال داشته، روابط پایداری باهاش داشته باشم. اولین بار است که دارم پیریام را تجسم میکنم. امین نشسته است روی راحتی روبرویم داریم حرف میزنیم. من هوس سیگار دارم او گاهی جملههای قصار ساطع میکند. چند نفر دیگری هم هستند آن گوشه کنارها. کلن روی دوستیهام خیلی حساب میکنم. کینه از کسی به دل نمیگیرم اما فعلن غیر از امین با کسی آینده را ندیدهام. فکر میکنم دوستیهای نتی با همه امکانات و شناخت سلایقی که قبل از آشنایی در عالم حقیقت به آدم میدهد، یک جوری در خودش عدم دوام و نابودی زودرس هم دارد. اینجا جای خوبی است که پیدا کردهام. آن کسی که خواندن آرشیوش من را کشاند اینجا هم، علیرغم همه کم محلیهایش، نه در این بیشتر از یک سال فراموش کردهام نه هیچ وقت فراموش میکنم. یک چیزهایی بالاخره بهش بدهکارم. آن روز را میبینم هی آرشیو اینجا را چک میکنم و از همین روزنگاریهای حوصله سربر هم لذت میبرم.
استادم را دیدم. برای انجام پروژه تقاضای وقت بیشتر کردهام. احتمالن موافقت نمیشود و پروژه پی میشود. نمیدانم چرا هیچ خیالم نیست. بالاخره یک وقتی باید دورش را بگیرم. اخراج نشوم یکهو؟!
مادرم مدام میگوید کی میایی شیراز؟ دلم برایت تنگ شده. بهش بگویم تحمل ندارم چینهای دور چشمهای خوشگلت را ببینم؟ بهش بگویم تحمل ندارم شوهرت عذابت بدهد تو هم در خودت بسوزی و مثلن توجه نکنی؟ میدانم همین نرفتنهای من، همین برآورده نکردن آرزوهایش هم بیشتر نابودش میکند. نمیدانم نمیدانم.
زندگی را دوست دارم. جایی است که میشود درش فیلم دید، کتاب خواند، دوست پیدا کرد، کار خوب هم گاهی. احساس میکنم کمکم دارم به ارتباط با آدمها عادت میکنم. دارم یاد میگیرم در این دنیا نباید دنبال ایدهآلها گشت. باید با جوانب مختلفش حرفهای برخورد کرد.
میخواستم عاشق شوم، نخواستند و نشد، دارم میروم که لابیزن بشوم پول دربیاورم. حالا دارم مردانی از جنس پول و ثروت را میفهمم. اینها هم یک زمانی سودای دلدادگی داشتند، افتادهاند پی پدرسوختگی که بیوفاییها را فراموش کنند.
دارم میشوم همان آدمی که همیشه ازش میگریختهام. برای من در زندگی هیچ وقت هیچ اتفاقی نیوفتاده، همه چیز سیر طبیعی داشته، فاجعه هم طوری نازل شده که شوکه نشوم. از این به بعد هم فکر نکنم تغییری در این رویه باشد. حالا منم و انتقامم از خدا. پس بجنگ تا بجنگبم.
+ نوشته شده در شنبه 26 دی1388ساعت 23:15  توسط نویسنده
|
جنبش سبز مردم ایران خشونتطلب نیست، اما بسیار بیبرنامه است
آنچه در عاشورای امسال در خیابانها اتفاق افتاد را میتوان از یکسو اوج بهکارگیری خشونت و اعمال زور از طرف حکومت قلمداد کرد، و از سوی دیگر اولین جرقههای مقاومت علنی و استفاده از تاکتیک دفاع بهجای فرار معترضان به حساب آورد. در واقع میتوان با مطالعه روند شکلگیری و گسترش اعتراضها و متقابلا سرکوبها از روز بعد از انتخابات ریاست جمهوری و به خصوص نوع کنشهای دولتی و واکنشهای مردمی در روز عاشورا، پیشبینی شدت گرفتن چنین برخوردهایی را در آینده نمود.
جنبش سبز مردم ایران اما خشونتطلب نیست. استفاده از خشونت در مقابل خشونت یک پدیده ایجابی نیست بلکه تلاشی است نفیای برای دفع خشونت. چنانکه در 25 خرداد مادامی که نیروهای نظامی در حرکت و راهپیمایی سکوت مردم دخالت نکردند، حتی یک شعار هم شنیده نشد، یا مثلا در حسینیه جماران تنها پس از شکستهشدن شیشهها و حمله لباس شخصیها، شعارها از شکلی معتدل و غیرساختارشکن به سمت اولین شخص حکومت تغییر جهت داد.
اما از این به بعد چه؟
سوال.
1. برای فردا، اربعین حسینی، بیست و دوم بهمن و ... مردم به خیابانها میآیند. اگر حکومت همین رویه برخورد سبعانه را پیش بگیرد، آیا واکنش خشمگینانه مردم بیشتر نخواهد بود؟
2. این گزینه به مراتب طرح و بسط میشود که به زودی رهبر معنوی جنبش دستگیر، خفقان مطلق حاکم و سروصداها خوابیده میشوند. برای آماده شدن برای مواجهه با چنین پیشآمدهایی باید چه کرد؟
به نظرم بهترین و عقلانیترین حرکت جنبش سبز مردم، دست نگه داشتن از حضور در خیابانهاست. باید یک آنتراکت هوشمندانه و استراتژیک داشت. یک تنفس هوای تازه و دورخیز برای هدفگذاریهای جدید و فتوحات آتی. اما همزمان هم نباید بیکار نشست. حرکت فیزیکی و اندیشهورزی مکمل پیشبرد یک حرکت بالغ اجتماعی است.
چرا محاسبه هزینه-فایده را فراموش کنیم، در حالی که اقتدار و صلابت حضور ما بارها بر همگان ثابت شده است و از این بابت اطمینان داریم که تعداد ما هر روز رو به افزایش است؟ اگر زخمی و کشته شدن ما، انسانهای بیطرف و سردرگم در دوقطبی حکومت-مردم را به تصمیمگیری و جذب در جنبش وامیدارد، آیا هزینههای کمتری برای نفرگیریهایی اینچنین وجود ندارد؟ کدام یک ریسک کمتری دارد؟ خود را در معرض گلوله قراردادن، یا پخش شبنامه در محلههای کمخبر؟ یا دیوارنویسی؟ یا ارسال ویدئوهای جنایات در اتوبوس و مترو؟ یا اعتراضات مدنی در محل کار و دانشگاه، یا ...؟
شاید عدهای واپسکشیدن مردم از خیابانها را مساوی با سرد شدن جنبش بدانند، یا حتا این حرکت را آغاز دستگیریهای سران و فرصتی برای تصفیه حسابهای باقیمانده بنامند. اگر واقعا سطح آگاهی این حرکت و میزان دریافتهای معترضان از وقایع اطراف به بلوغ کافی رسیده باشد (که بارها و بارها در این چندماه ثابت شده که رسیده)، هر اقدام نامناسب حکومت در واقع خود میباید عامل حرکت مجدد خیل انسانها به سمت احقاق خواستههای خود باشد. به کلام دیگر، انرژی نهفته در سیل خروشان مردم در خیابانها به جای مناسبتهای حتی بعضا حکومتی، میباید صرف برآوردن خواستهای خود جنبش گردد. چطور از چند هفته پیش از روز عاشورا و علیرغم تهدیدات مکرر و شدید پلیس و نیروهای امنیتی به برخورد با معترضین، برنامهریزی و فراخوان اینترنتی به بهترین شکل انجام میپذیرد و مردم چنین پرنشاط و شجاع به میدان میآیند، بیآنکه هیچ سیاستمدار یا حزبی بیانیه صادر کند، اما پس از بازداشت رهبران جنبش، این امکان از شبکه به غایت طویل و عمیق آزادیخواهان سلب میگردد؟ خیر، قطعا چنین نخواهد بود. اما از سوی مقابل، فرسودگی و بالارفتن هزینهها بدون دریافت فایده، سرگردانی و بلاتکلیفی را حاصل میگردد. آیا قرار است در پی یکی از همین حضورهای میلیونی، حکئمتی ساقط شود یا قانونی جدید از تصویب بگذرد؟ آیا قرار است اتفاقی مشابه انقلابهای رنگین در کشورمان به وقوع بپیوندد؟
ابتکار و خلاقیت، نشاط و سرزندگی، خطرکردن و نترسیدن. هر یک به جای خود و هرکدام گزینهای به جای دیگری.
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت 23:58  توسط نویسنده
|
این همان روزی بود که ذبح حیوان هم درش کراهت داشت؟ شما که از اول غیرخود را انسان حساب نمی کردید، حداقل حرمت خون جهنده مان نگه می داشتید.
امروز شروع همان افراطی گری است که بنیان می کَند، چه ظلم چه هر چه پیش رویش آید. شاید حتی تئوری توطئه تصدیق کند جور مستاصل شده خود را رفتنی یافته، جانشینی ناقص الخلقه برای خود را طلب می کند.
اصلا احساس خوشحالی نمی کنم. حالت تهوع تمام وجودم را فراگرفته. با این همه قساوت هم که این دو روز دیدم هیچ کینه ای به دلم نمانده. تازه ابتدای راه انتهایی این نمونه ستمگری است می دانم، اما هرچه است فقط کاش زودتر تمام شود.
امروز هم یک عاشورا مبدا حرکت علیه ظلم شده. این توالی تراژیک وقایع ایران را پشت کدام ریشخند تاریخ باید جست؟
به نطفه هایی فکر کنید که این زمانه با نفرت و بدخواهی بسته می شوند. مادرانی که شیر کینه در دهان کودکان می چکند.
آینده ایران برای هیچ کس نیست.
+ نوشته شده در یکشنبه 6 دی1388ساعت 20:10  توسط نویسنده
|